تبليغاتX
وفا دات کام

دنبال طعمی برای فهمیدن خدا می گشتم...

.

.

.

.

.

و تو چه ساده در لذت شیرینی یک گیلاس پیدا شدی!

+ نوشته شده توسط زینب |


نه! تو دیگر نمی رسی به خدا !...با اتوبوس هم اگر بروی

رد شوی از میان آدم ها ...دست در دست ِ یک نفر بروی

این که زندان کوچکی در تو حبس میشد تمام عمرت را

بی نفس می زنی به سیم ِ نه!...تو نباید هنوز در بروی

توی افکار خویش گم شده ای، دوست داری که دورتر بشوی

بروی از میان آدم ها ...با تخیل هنوز ور بروی

دختری بین عابران راهش با تمام ِ تمام ِ مقصد ها

فرق دارد کمی رعایت کن ...قول دادی که بی خطر بروی

.......

نیم ساعت هنوز مانده به عصر...نیم ساعت هنوز مانده ولی

تو در آغاز جاده ای اما حق نداری که بیشتر بروی!


+ نوشته شده توسط زینب |


 در جواب رفیقی که برایم نوشته بود ( خصوصی) خسته نشدی اینهمه نوشتی؟! باید بگویم: اگر می دانستم این نوشتنها دردی از من دوا نمی کند.. هرگز دست به قلم نمی بردم!


دارم براي بزرگ شدن پير مي‌شوم

كم كم از اشتهاي «شدن» سير مي‌شوم

هي مي‌دوم كه اولِ اول شوم ولي

هر بار قبل از آمدنم دير مي‌شوم

وقتي ميان چشم تو پرواز مي‌كنم

انگار بسته‌ي غل و زنجير مي‌شوم

سخت است انتخاب يكي از من و شما

وقتي ميان من و تو درگير مي‌شوم

تو انتخاب مي‌شوي و قبل از اينكه من

بزرگ شوم، ميان كفن پير مي‌شوم


*****

آیا شنیده اید دوباره صداش را

وقتی که داد میزند اسرار فاش را؟

انگار حال و روز خرابی است، طفلکی!

باید امام زاده بخواهد شفاش را

*

هی گریه میکنند به حالم و یا دعا

اما یکی نیست بپرسد چراش را

فریاد میزنم وسط کوچه های شهر

این آرزوی "هر که نباشد تو باش" را

*

نذر نگاه تو همه زندگانی ام

آماده ام که هم بزنم دیگ آش را!

+ نوشته شده توسط زینب


از پشت قاب پنجره وقتی که خندیدی

یک دل نه صد دل عا... نگو این را نفهمیدی

 

آرامشت را خوب من٬ هر روز می دیدم

تو آن همه دلواپسی ها را نمی دیدی؟؟

 

گلدان قلبم بود و بذر مهر ورزیدن

بر دانه ی مهر خودت هر روز تابیدی٬

 

تا اینکه کم کم رنگ و رویت مهربان تر شد

تا اینکه کم کم شعرهایم را پسندیدی

 

پهنای کوچه کمتر از دلبستگی ها بود

وقتی که از باغ نگاهم میوه می چیدی...

 

***

حالا که دیگر٬ قدر شعرم را نمیدانی

حالا که از رسم و رسوم عشق٬ رنجیدی

 

حالا که جز این بی قواره آسمان من

در آسمان هر کس و ناکس درخشیدی٬

 

رفتم که دیگر بر نگردم٬ نه نمانده هیچ

بحث و سوال و پاسخ و ابهام و تردیدی

 

ط§غŒظ† ظ‡ظ… ط²غŒط± ط³غŒع¯ط§ط±غŒ ط

نه جان من... حرف مرا هرگز نفهمیدی ....

+ نوشته شده توسط زینب |


... امروز روزی است که می دانم دیگر نباید منتظرت باشم.......

+ نوشته شده توسط زینب |


چقدر فکر می کند به قصه های " یک نفر "

به بچه گانه خر شدن . " لباس های پشت در "

 

به اختلال دیشبش ...  " بلورهای تک شده "

به پاکی ِ کرا یه ای ... و پرده های لک شده

 

به صورتی کبود تر و اشتراک مخفی اش

"فضای مضحک اتاق و پنکه های سقفی اش "

 

به یک خدا که کنده شد و ریخت از شعور ِ او

سقوط با نهایتش  به خلسه ی نمورِ او

 

.

.

.

       .

       .

      .

 

که بد شدی خدا از این غرور ِ ترش لعنتی

و سخت می رسد به تو اشاره های پاکتی

 

هجوم تنگ ِ درد را غلیظ تر بلیس . او $

که دختری ضعیف را،درون  خود بخیس . او $

 

خلاصه می شود تنش به سبزه ای مریض تر

و لای حجمِ مختصر به شیوه ای عریض تر $

 

بپیچ ... با صدای او زمان پر از دقیقه است

صدای دختری که در سکوت ٬ بی سلیقه است !

.

.

.

      .

      .

      .

 

عمیق می رسد به خود شکافهای پنجه اش

شروع می شود کسی از انتهای گنجه اش

 

شبیه وزوزی که تا ؛ به جای او سلام شد

عبور دستِ " یک نفر "   ... تمام شد ...

                                               تمام شد ...

 

...

 

 و صاف گریه می کند به بغض های سورمه ای ...

 

+ نوشته شده توسط زینب

 

88 /10/ 6 داشتم با دفتر حضور و غیاب کارمندان ور می رفتم که تلفن زنگ خورد . مادر بود .. سلام زینب از مدرسه ی توحید یه خانمی زنگ زده بود می گفت 13 همین ماه ساعت 7/30 تو مدرسه باشن.... تمام بدنم سرد شده بود.. آخخخخخخخخخخخخخ مدیر مهربان و باحال مدرسه ی توحید چقدر خوبی که این روز را از یاد نبرده ای..

از خواب که بیدار شدم حالم خوب بود... حال و هوای مدرسه رفتن حس عجیبی به ادم می دهد ... دنبال کیف و مانتو و .. می گشتم.. وای خدا بازم مثل اون روزا که پشت نیمکت نشین بودم دارد مدرسه ام دیر می شود .. پس این گوشی موبایلم کو؟ ساعتم کجاست ؟ امروز چرا همه چی قاطی پاطیه؟!!!

دزد گیر ماشین را زدم... اما بعد منصرف شدم .. یادم نمی یاید آنروزها با خودروی خودم به مدرسه رفته باشم... دوباره دزدگیر را می زنم .. سویج را توی کیفم می اندازم و با سرعت طول خیابان را طی می کنم... هر لحظه که نزدیکتر می شوم دلم بیشتر برای دوستانم تنگ می شود.. برای بچه های کلاس حجاب مدرسه ی نمونه ی دولتی توحید... بچه هایی که اولین گروهی بودند که با سماجت رشته ی ادبیات را به مدرسه آوردند... یاد آن طومارهایی که می نوشتیم و برای مدیر می بردیم که " احتراما اینجانبان امضا کنندگان این نامه از شما می خواهیم رشته ی ادبیات را به این مدرسه بیاورید.... " جالبتر اینکه آخر نامه می نوشتیم " عاجزانه تقاضا داریم مرحمت فرموده و درخواست ما را جدی بگیرید لطفا " یادش بخیر.. مدیر مهربان مدرسه .. می خندید و می گفت " همه دوست دارند ریاضی و تجربی بخوانند شما چرا اینقدر بی عقلین؟" 

و آنقدر گفتیم و گفتیم تا آخرش مدیر با آمدن این رشته به مدرسه موافقت کرد... همان سال تصمیم گرفتیم 10 سال بعد از امروز به همین مدرسه بیایم و ببینیم هر کدام چه کاره شده ایم.. این پیشنهاد مدیر بود چون معتقد بود  که ما آخرش یا دکتر می شویم یا مهندس!!!

نزدیک در که رسیدم شور و حال مدرسه در من بود... مثل یک بچه مدرسه ای ... و نه مثل یک استاد دانشگاه و مهندس... ! جالب است که هنوز هم در درونم احساس می کردم که از در صف ایستادن نفرت دارم... وارد که شدم همه ی بچه ها آمده بودند... وای خدای من!!! باورم نمی شد.. اینها چقدر بزرگ شده اند.. داشتم از دور همکلاسی هایم را میدیدم و دلم می خواست گریه کنم.. چه آرامش عجبیبی داشتم... سیما تا مرا دید گفت : "خانمای اراذل و اوباش .. بادمجون معرکه هم تشریف آوردن.. " همدیگر را در آغوش گرفتیم و این بار دست خودم نبود .. داشتم گریه می کردم... "وای بچه ها چقدر خوشحالم که همتون زنده این" همه می خندیدند و گریه میکردند.. دانش آموزان مدرسه گرد ما جمع شده بودند . با تعجب ما را نظاره می کردند..

" خانما برین تو صف زنگ خورده ها!!" تا این جمله را شنیدیم هراسان دنبال صاحب صدا گشتیم.. خودش بود.. مدیر مهربان دوران مدرسه ام.. با همان لبخند همیشگی اش که پیری چهره اش زیبایی دیگری به لبخندش می داد.. " بچه ها خدا رو شکر که شماره ی تلفن منزل پدریه هیچ کدومتون عوض نشده بود.. این واقعا عالیه..." این جمله ای بود که مدیر همرا با گریه به ما می گفت و ما داشتیم می خندیدیم و گریه می کردیم!!!!

یادت هست ؟ این حس را یک بار دیگر همین 10 سال قبل منو تو تجربه کرده بودیم.. همان روزی نحس.. همان روزی که...

بچه ها توی صف ایستاند و مدیر بعد از سلام و صبح به خیر گفت: "بچه ها این بیست نفر که اینجا می بینین دانش آموزان بیست این مدرسه بودند که حالا همشون شدن دکتر و مهندس ... 10 سال پیش درست سر جای شما در توی همین صفها بودند . حالا... " مدیر کلی حرف زد اما من مثل همان روزها حواسم به حرف مدیر نبود.. او همیشه می دانست که ما حواسمان به حرفهای او نیست یادت هست ؟ یک بار برای اینکه بگوییم آخرین جمله ای که گفته بود چه جمله است گفت "از دبیر ریاضی تان می خواهم نمره ی پایان ترمتان را بیست بدهد. فقط بگویید چی گفتم" و ما این بیست بازی گوش مدرسه طبق معمول نمی دانستیم مدیر درباره ی چه موضوعی داشت حرف می زد... از تو چه پنهان امروز هم - در خیالم -رفته بودم توی یکی از همان صفها ایستاده بودم و داشتیم با تو گردوهایی را که مادرم توی جبیم گذاشته بود را می خوردیم...

تا به خودم آمدم دیدم بچه ها دارند ما را تشویق می کنن و هورا می کشند.. مدیر ما را معرفی کرد نفر اول سیما... لعیا... باران.. شیرین.. : راستی شیرین پزشک زنان شده بود کلی تعجب کردم .. آنروزها چقدر دوست داشت دبیر زبان بشود.. مدیر راست می گفت ما برای ادبیات ساخته نشده بودیم.. ادبیات خواندن و پای عواقبش ماندن جگر می خواست که ما نداشتیم" همه را معرفی کرد و بعد گفت: نفر بیستم این جمع که دختر بیست مدرسه هم بود.. و بنده ی بیست خدا و دختر بیست خانواده سال آخر مدرسه به دلیل بیماری مادرش شجاعانه ترک تحصیل کرد و رفت دنبال کار تا هزینه ی درمان مادرش را تامین کند. الان هر کس دوست دارد او را ببیند در اداره ی ... به عنوان خدمتکار مشغول به کار است.. مادرش فوت کرده و او الان دارد از پدر و دو تا برادرش که الان باید دانشجو شده باشند نگهداری میکند . او مبصر این بچه ها بود...

مدیر با چنان غروری از تو حرف می زد که همه داشتند تو را تحسین می کردند.. و من می دانم که تو نیامده بودی تا پیش دوستانت که الان هر کدام یک دکتر و یا مهندس شده بودند .. شرمنده نباشی... غافل از اینکه ما همه شرمنده ی مرام و معرفت تو بودیم ... الهام گریه کرد و گفت: چرا رباب را نشناختم ؟! دیروز از من می خواست که برای عمل..... پدرش تخفیف بدهم... الهام را شاید نشناسی.. حق هم داری من هم اولین بار نشناختم.. شاید اگر چشمانش نبود باز هم نمی شناختم.. هم جراحی پلاستیک کرده و هم نام فامیلش را عوض کرده است و الان پزشک همان بیمارستانی است که پدرت در آن بستری است..

دلم گرفته که امروز اینها را می نویسم... دلم برای آن روز تلخ تنگ شده است... روزی که برای تهیه ی پول مداوای مادرت کتابهای رشته ی ادبیات را... که اینقدر عاشقش بودی ریختی گوشه ی انبار خانه و رفتی دنبال کار.. هیچ کس ندید اما من عمق دردت را احساس می کردم زمانی که شیشه ی پنجر ه ی آن نامرد را پاک می کردی.. و دوباره پاک می کردی.. هر بار می گفت.. " خبر مرگت این چه جور کار کردنیه؟ می میمری یه پنجره رو درست پاک کنی؟"

آن روزها درد تا مغز استخوانم می رفت.. کاش می توانستم برایت کاری بکنم...

می دانم این نوشته ها را هیچ وقت نخواهی خواهند... اما دوست داشتم بنویسم.. با بچه ها قرار گذاشتیم بیایم به دیدنت.. مدیر هم می آید... دلش برایت تنگ شده بود.. مبصر مهربان کلاس حجاب مدرسه ی نمونه ی دولتی توحید... !!!


پی نوشت : یادت هست گفته بودم دعایم کن؟ و همیشه می گفتی" حاجت تو حتما براورده می شود چون من دعا می کنم. و  خدا دعای دل شکستگان را بهتر می شنود؟ " وقتش گذشت و حاجتم اجابت نشد.. دیگر دعایم نکن.. بیخیال! حاجتم شفای بیماری مادرت بود.. که ...... ... نشد!!!!!

+ نوشته شده توسط زینب |


کودکیهایم را

    کسی در صف طویل ارزاق

                                 ندید

نوجوانی ام در آژیرهای قرمز

                         فروخورده شد

               جوانی ام

           در مسیر اتوبوس های شبانه ی بیهقی - انقلاب

                                   با جزوه های دستنویس سپری شد

با امید آنکه عاشقانه هایم را...

                     به تو بسپارم!!!

..................................................................................


میشد از چشماش فهمید که دیگه حوصله ی چیزی رو نداره....نه اینکه غمگین باشه ..نه...

یه جور بی تفاوتی که با تمسخر همراهه...بهش گفتم چته؟چه مرگته؟تو اصلا اینطوری نبودی.....

(هنوز داشت به نقطه ی نا معلومی نگاه میکرد ولی میتونستی بفهمی که داره با دقت به حرفت گوش میکنه)

چند ثانیه گذشت....بعد دستمو گرفت....با تمام وجودم احساس کردم نباید حرف میزدم.....

بعد شروع کرد به حرف زدن همیشه زنگ صداشو دوست داشتم.... هرکلمه ای رو که به زبون میاره میتونی یه تیکه از روحش رو هم احساس  کنی......

-میدونی شروع هردوستی مثل ساختن یه خونه اس....کم کم تو هرگوشه وکنار این خونه دوستت رو میبینی.....خشت خشت اون یادت هست....همه چیزش زنده اس...حتی هوایی که جریان داره....بعد جدا میشی...نه اینکه از خونه خسته شدی ...نه اینکه از دوستت خسته شدی ....برای اینکه احساس میکنی یه چیزی داره از بین میره....بدون اینکه به زبون بیاد....بهر حال خونه رو تنها میذاری و میری...حوصله خونه ساختن رو دیگه نداری....و وقتی که خونه نداری...مهم نیس شب رو کجا سپری میکنی...یا با کی هستی...چون زمان هرکس و هرکجا فقط برای تو به اندازه ی یک شبه....و آدما دیکه برات دوست نیستن...در بهترین حالت برات جالبن........دیگه دوس نداری نفست رو زیر سقف خونه ای جا بذاری.....


*************

و عادت می کنی یک روز!

به هرچیزی که می بینی

به هر شخصی که ناچارا

کنارش سرد میشینی!!!


تو عادت می کنی یک روز

به روزایی که می گندن

به این اوضاع سردرگم

به این بی وقفه دل کندن!!


قناعت می کنی کم کم به هر لبخند بی رنگی

خطوط دفترت.... پرمیشه از تکلیف دلتنگی


یه وقتایی پراز بغضی

نمیدونی برای چی؟!

یه وقتی هم دلت تنگه

نمیدونی برای کی؟!


من اون روزا رو می بینم

که شعراتو نمی خونی

نگاهت خیره تر میشه

از آینده پشیمونی!!!


نه می خندی نه غمگینی

غرورت از تو شاکی نیس

من اون روزا رو می بینم

در این آینده شکی نیس...


تو عادت می کنی یک روز.......



+ نوشته شده توسط زینب

1)

کم آبی

تقصیر چشمان مردیست

که مرا خواب می بیند

من اما

فراموش میکنم نامش را بپرسم.

2)

جای دست هات روی پیراهنم مانده

داغ لب هات روی گونه هام

 تکان که می خورم تو می ریزی ...

باقی این شعر را می فروشم تا با اولین پرواز دریایی نزدیکت باشم.

3)

...

***********************

حالا نشسته ام به پرم فکر می کنم

دارم به لحظه ی سفرم فکر می کنم

 

دارم به راه دور و درازی که پیش روست

دارم به بُـعد بغض غریبی که در گلوست

 

دارم به این که حس سفر زاده با من است

دارم به این که : آخر این راه رفتن است

 

دارم به دل گرفتن از این آب و خاک ها

دارم به باد ها و به پاییز و تاک ها

 

دارم به برگ ها ی رها فکر می کنم

                     دارم

به من

           به تو

                      به شما

+ نوشته شده توسط زینب

                                 گیج خوردم همه جا در بدنم می چرخی

                              مثل شمسی که به یک دف زدنم می چرخی

 

                              درد دارم به خدا حال من اصلا خوش نیست

                              مثل سقط سرطانی ست که آدم کش نیست

 

                              آنقدر چرخ زدم چرخ که از هوشم رفت

                              مست افتادم و آغوش از آغوشم  رفت

 

                              این غزل مست خودم نیست مرا می بخشید

                              به خدا دست خودم نیست مرا می بخشید

 

                               مست چرخیدم و از دست شما افتادم

                               اینقدر عاشقم  از  چشم  خدا  افتادم

 

                              من از این مست که ترسو بشود می ترسم

                              باز هم جمبل و جادو بشود می ترسم

 

                             درک کن فاصله را با همه ی سلولم

                             سالها بین من و عشق خودم می لولم

 

                              زیر دندان شما مست شدم می رقصم

                              با همین نان شما مست شدم می رقصم

 

                             گر چه در چشم شما شب زده ها بد باشم

                             توی این حجم مثلث زده باید باشم

 

                             شمس بودم ولی از بوی تنت مست شدم

                            سالها پیش تر از دف زدنت مست شدم

 

                             باز هم بی که بخواهم به شما دل دادم

                             اینقدر عاشقم از چشم خودم افتادم

 

                             باز در حجم مثلث زده تنها هستم

                             باز هم عاشق من نیست من اما هستم

 

                             گیج خوردم همه جا در بدنت می میرم

                             مثل شمسی که به یک دف زدنت می میرم

 

                            این غزل وصف خودم نیست مرا می بخشید

                            چاره جز حذف خودم نیست مرا می بخشی

+ نوشته شده توسط زینب

اگه اسمون خراب شه رو سرم

      دیگه از تو یکی دل نمی برم

      دیگه پشت پا زدم به هر چی بود

      حتی از شیکستن تو می گذرم

 

                                       فقط از پیش تو میرم غصه خوردن تو بسه

                                            یه نگاه بی تفاوت واسه مردن تو بسه  

            

      ساعتا میگن که با تو بد بشم

      کو چه ها میگن که از تو رد بشم

      تو غرور زردو زخمیمو نبین

      نمیذارم ایندفه لگد بشم

 

      توی کوچه دربه در تر بهتر

      از میون  بدا  بدتر  بهتر

      نمی خواد گوش بدی این ترانه رو

      گوش نده هرچی که کرتر بهتر

 

      نیم نیمم از تن تو میگذرم

      از ترانه خوندن تو میگذرم

      دلمو سوزوندی بد جوری ولی

      دارم از سوزوندن تو می گذرم

 

                                       

                                     فقط از پیش تو میرم  غصه خوردن تو بسه

                                          یه    نگاه بی تفاوت   واسه مردن تو بسه

+ نوشته شده توسط زینب

 

سرطان شد نگفته ها در من            من که جسم درون سلولم

من که یک مار زخمیم اما                 مثل یک کرم خسته می لولم

زندگی پرده روی من انداخت             زندگی چوب لای چرخم کرد

این درختی که ریشه زد در من           عاقبت زیر باد  سر خم کرد

زندگی کل گذاشت با چشمم             من به چشمت پناه آوردم

زندگی روی دنده ی لج بود                  من چرا توی جاده چپ کردم

عشق تا مغز استخوانم رفت                 از خودم انتقام می گیرم

بس که در خانه خودخوری کردم              ذره ذره جذام می گیرم

نیست هایی که سهم من هستند         تا همیشه همیشه این جورند

درد دارم به زور می خندم                      خنده ها هم به زور مجبورم

هدیه هایم همیشه کوچک بود               من برایت همیشه بد بودم

شعرهایم فکستنی بودند                       من همین را فقط بلد بودم

روزها می روند و می آیند                        بعد از اینها بزرگ خواهم شد

از تمامی بره ها خوردم                           می درم ساده گرگ خواهم شد

روزها می روند و می آیند                         من و جام و شب و خماری ها

من به جان کندن از تو مشغولم                  تو به رویت ولی نیاری ها !!!...

+ نوشته شده توسط زینب

 

یادداشت می کنم خودم را 

روی آخرین دیوار بن بست شهر

تا همه به بن بست رسیدنم را ببینند

+ نوشته شده توسط زینب |

 

من با توام ! تویی که به من فکر میکنی

به روزهای رفته ی این اتفاق پیر

باید قبول کرد که از هم جدا شدیم

این شعر هم برای... بیا مال تو! بگیر

 

باید گذشت از همه ی روزهای قبل

با گریه بوسه های تو را ترک می کنم

حق با تو بود آخر قصه عجیب شد

این ماجرای شب زده را درک میکنم

 

آهسته روی سایه ی خود راه می روم

و فحش می دهم به خودم به گذشته ام

امشب وصیت همه ی هرچه نیست را

با چشم های بسته برایت نوشته ام

...........

+ نوشته شده توسط زینب

ها! قصه ی مرگ من شنیدن دارد

هر شاخه ی من رنگ پریدن دارد

حالا تبرت را بگذار و بنشین

افتادن این درخت دیدن دارد

 

+ نوشته شده توسط زینب

بین چت های مخفی دو نفر

که به هر اتفاق شک دارند

« پنجره » های کوچک بدبین

به هوای اتاق شک دارند!

 

بین چت ، چشم های نامرئی

لرزش ِ دست های سنگینم

من هیولای کوچکی هستم

که به دنیای پوچ بدبینم

 

اجتماع کثیفی از بودن

شهر را سمت ِ هرزگی برده

در دل خانه های مخروبه

عشق مثل پرنده ای مرده

 

لاشخور های بی کفایت پیر

زندگی را گرسنه بلعیدند

دور از چشم های چوپانان

برّه را وحشیانه درّیدند

 

از کجای سیاه بنویسم؟

از کجای جهان مثل لجن؟

توی این چارگوش ویرانه

چه بگویم از عشق و از بودن؟

 

قهرمانان کوچک ولگرد

گوشه ای از گذشته شاشیدند

با نقاب جدیدی از بودن

فقر را مخفیانه پاشیدند

 

شب که باران به راه افتاد از

چشم های گرسنه ی دلخور

در جهانی که فقر می چکدش

چه بگویم ؟ چگونه؟ از چه؟ چطور؟

 

با نداری و فقر همبستر

کودکی در زباله می گردد

بشر از عقده های تو در تو

دارد از دوردست می دردد

 

« پنجره »های کوچک زخمی

« شکلک » عاشقانه ی مرموز...

به تو که هیچ چی نمی فهمی

چه بگویم از عشق و از امروز؟

 

فاعلاتن مفاعلن فعلن

جیک جیک من است می شنوی

فاعلاتن مفاعلن فعلن

در جهان کثافت کروی

 

.

.

.

چند وقت است چشم می دوزم

بعد از گریه های بی وقفه

بعد از اتفاق های عجیب

به خدای نشسته بر سقف ِ ...

 

بین چت ، چشم های غمگینم

صفحه را ناشیانه می بندد

هیچ کس هیچ چی نمی فهمد

یک نفر بعد بغض می خندد!

 

+ نوشته شده توسط زینب

 

خدمت من،تو،او،ما،شما،ايشان

۳روز است که مرده ام ديوارهای اينجا واقعاً سفيد نيست

روزهای هفته را نمی دانم و اصلاً روز را نمی دانم

و البته کلی حرف برای آن هست و اين نيست دارم که نمی زنم.

 

من

من فهميده ام که فعلها اينجا پير می شوند - و سفر اصلاً آرزوی کوچکی برای پرنده نيست

 

تو

تو هم حتماً فصلهارا خوب پاس ميکنی - اينجا هم نه بهار است نه زمستان،

بهار هست ولی زمستان هست هم نيست

تابستان هم عقلش به اينجا قد نمی دهد - پاييز هم که باشد

مداد رنگی هام را نياورده ام

اگر از حسِ شاعرانه ای که مثل بوی کافور به اين پارچه ی سفيد چسبيده بپرسی

شايد ديوانه ای!

 

او

او هم اميدوارم خوب باشد، مثل شب يلدامثل اتاقی پر از

چشمهای سياه و قهوه ايو سفيدی آنهمه چشم که فال ميگيرم:

«... دارم از زلف سياهش گله چندان که مپرس»

 

ما

ما هم خيلی بد کرديم

 

شما

شما هم منصف نبوديد و هم پيروزيتان دولت مستعجل بود

 

ايشان

ايشان هم تقصير اين راوی نبود که اولاُ کرم از خودِ درخت بود که دست تکان نداد

دوماً سيب دست تو داد که سوماً اصلاً خودم دلم خواست که زودتر سيب تعارفم کنی

گورمان را از بهشت گم کنيم

 

اينجا

اينجا وقتی ميخواهی که نمی توانی يا می فهمی که می خواهی ولی نمی توانی...

خيلی دوست دارم بفهمم روی سنگ قبرم چه چيزی نوشته اند.

+ نوشته شده توسط زینب

 

در خوابهای مسخره ام می رسم به او

از اینهمه صدا که درون سرم فرو...

 

فریاد سعی کن که بفهمی...که بیشتر

 جیغ دو تا دهان شدیدآ بلند گو

 

هی روبروی آینه بنشین و گریه کن

هی روبروی...حرف بزن!از خودت بگو!

 

از پشت گریه ی تلفن بوق بوق بوق

هی شعر خط خطی وسط فیش یک حقوق

 

تصویر خاطرات قدیمی درون من

یک مرد حل شده وسط خیس خون من

 

از های های گریه ی این خوابها ترم

دود هزار پاکت سیگار در سرم

 

با بوی ادکلن که اتاق من و تو را...

بوی زنی غریبه که خوابیده بین ما

 

با هرزگی جای دو لب روی استکان

هی دورو دورتر شده از هم جهانمان

 

لطفآ به دستهای زنی مرده فکر کن

لطفآ به من،به من که زمین خورده فکر کن!

 

***

یک بستنی آب شده میز چوبی ات

از خاطرات دورتری رفته خوبی ات

 

تردیدهای مسخره یا قابل قبول

عکس دو مرد پشت به هم توی کیف پول

 

تو انتخاب یک هیجان دوباره ای

چسباندن دوباره ی یک عکس پاره ای

 

تکرار...یک شماره ی از یاد رفته را...

یک مرد پای یک تلفن کل هفته را...

 

از پشت گریه ی تلفن...

بوق بوق بوق..........................

+ نوشته شده توسط زینب

 

به روح او که به من می وزد از این ایوان


به دستهای نحیفش به جاده ی کرمان

 

تقدیم به پارسا مولایی که بهار ۸۷ را برایمان عزا کرد...

یک شب یاد غم می کند.. یک شب یاد عشق..

و امشب دلم یاد تو کرده است.. تو.. که دیگر نیستی!

 

جا مانده در اتاق صدایش نشانه اش

 پیراهنی که گریه کنم روی شانه اش

 پیراهن مچاله ی یک نامه ی سیاه

برگشتن از عزای کسی سمت خانه اش

 یک نامه قاصدک که مرا فوت کرده است

با دستخط خط خطی بچه گانه اش

 «با عرض...» خط خطی «دل من تنگ...»خط خطی

 لکنت میان یک غزل عاشقانه اش

حیف است طائری چو تو در خاکدان غم

گنجشک مرده قبل رسیدن به لانه اش

+ نوشته شده توسط زینب

بی تفاوت شدم به زندگی ام

مثل یک «تیر ِ بی هدف» بودن

دارم از انتظار می میرم

همه ی عمر توی صف بودن

 

غار غار کلاغها بودم

زیر یک ژاکت زمستانی

طعم تلخ «خدا نگهدار»و

بوسه ای سرد روی پیشانی

 

نه به خود فکر می کنم نه به او

کـارد تا اسـتخوان مـن رفته

ظرف شامی که بی تو لب نزدم

ظرف شامی که بی تو یک هفته...

 

هستی ام زیر کفشهای کسی

هی لگد می شد و لگد می شد

به خودم هم دروغ می گفتم

حالم از هر چه بود بد می شد

 

گم شدم مثل تکه ای از برف

لـبه ی پشت بام مـتروکی

آخـرش اتـفاق...افـتـادم

[مرگ یک زن به طرز مشکوکی...]

***

دارم انگار می روم حتی

از خیالات خویش هم کم کم

نگرانـم نکن عزیز دلـم

من خودم را به زور می فهمم

 

گـیج چرخیـدم و فـرو دادم

دود یک شهر ِ خسته ی خفه را

آخـرش انتخاب می کردم

«خواب راحت به جای فلسفه» را

 

خواب دیدن چه چیز غمگینیست

خواستن با تمام شوق و عطش

بودن ِ با کسی بدون خودت

بودن ِ با کسی بدون خودش

***

عاشقانه به فووتهای کسی

پشت گوشی جواب می دادم

تا سحر گریه های زیر پتو

به شبم قرص خواب می دادم

 

جبر می گفت که فرو بروم:

چکمه ای نا امید در گل باش!

برف یکریز و سرد می بارید

مادرم گریه کرد:عاقل باش!

 

بادبادک فروش غمگینم

هستی ام را به باد دادم...باد...

کاری از عشق بر نمی اید

مرگ ما را نجات خواهد داد

+ نوشته شده توسط زینب |

 

با اینکه اعتقاد به ساعت نداشتم
یک شب که مثل مرگ حقیقت نداشتم

چشمم به دست و ساعتتان بود، اگر چه من...
من به نگاه های بد عادت نداشتم!

 انگار در تماس دل و چشم و ساعتت
تعریفی از زبان خجالت نداشتم

دستم به نبض ساعت تو ... « زود تر بزن !»
دستم به نبض دستِ تو ... « جرأت نداشتم »

آقا ! چقدر مانده به دستانـَ...( نَه)، ساعتت ؟
تا لمس لحظه های تو فرصت نداشتم
  ■ 
من باز مثل عقربه ها خواب دیده بود 
من مرده بود و قدرت حرکت نداشتم

بعد از تو با خطوط زمان قهر کرده ام 
دریای گیج بودم و وسعت نداشتم

بعد از تو بی مهارترین «گریه» ها شدم 
اصلاً به « شخص گُنده» شباهت نداشتم

روزی هزار بار به خود گفته ام که کاش 
کاری به کار ساعت دستت نداشتم 

باور کن اتفاق نبود، «عاشق ات شدم»
من را ببخش! قصدِ جسارت نداشتم!

 

+ نوشته شده توسط زینب

 

خیال پاره شدن داشت در نخ ِ تسـبـیـح

یقین ِ فاصله ی بین دست ِ من ... وَ ضریح

 

از اینکه «عشق»، جذامی که بر دلم افتاد

از این قیافه ی معشوقه های زشت و کریه

 

ولی چگونه غزل عاشقانه تر بشود

بدون چشم تو و استعاره و تشبیه ؟

 

بدون اینکه... (سه نقطه) ، بدون آرایـ ِ ... ؟!

بدون ِ ساده ترین شکل خنده های ملیح

 

چه بود حس حضورت؟ علاقه یا عادت؟

تو را برای چه می خواست؟ عشق یا تفریح؟

 

شبیه یک بعلاوه (+) در آزمایش ها

شبیه رابطه ی مریم و صلیب و مسیح

 

من از بهشت اگر چه بدم نمی آید

ولی نگاه تو را میدهم به آن ترجیح

 

                     ***

و من به کُفـر و یقین و خیال و حس شک کرد!

 دوباره شک کرد و بعد

 پاره شد تـ..

                سـ..

             بـ..

                  یـ..

                        

+ نوشته شده توسط زینب

 

داد و قالت همیشه مصنوعی است ، دوست دارمـ کمی مرا بزنی

کـِیف ِمخصوص تازه ای دارد : مثل تنبیه واقعی ، (بدنی)

بغلت می کنمـ برای خودمـ ، بغلمـ می کنی بزرگ شومـ

هر دو جورش برای من خوب است ، هر دوجورش  طبیعی و علنی

طعمـ انگشت هات طعمـ عسل ، کف دستان مخملی ت ولرمـ

حسّ لیوان چایی پررنگ ، بعدِ یک مشت تخمه ی وطنی

توی چادر نمازمی گاهی ، در  " تو را دوست دارمـ ِ"  عربی

نه تو را می شود امانت داد ،  نه نگه داشتت ، نه بُُُر زدنی

آرزو می کنمـ کنار خودت ، بنشانی مرا و تا خود ِ صبح

توی خوابمـ ببینمت که کمی ، من به جای توامـ ، تو جای منی

 

آرزو عیب نیست ... فاجعه است ... ، (روی این دختر نفهمـ ... سیاه )  

مزّه ی گنگ  گونه های تَرَش ، مثل یک لیس ِ بستنی دهنی

.

.

.

جانمازمـ حواس پرت شده ،

                             قبله امـ گیــج ِ گیسوان کسی

                                                                 تو شبیه خدای من یا نه ...

                                                                                       آن خدای بزرگ ، شکل زنی  _ __ __

 

هر دو جورش برای  من خوب است ...

 

+ نوشته شده توسط زینب

 

داد و قالت همیشه مصنوعی است ، دوست دارمـ کمی مرا بزنی

کـِیف ِمخصوص تازه ای دارد : مثل تنبیه واقعی ، (بدنی)

بغلت می کنمـ برای خودمـ ، بغلمـ می کنی بزرگ شومـ

هر دو جورش برای من خوب است ، هر دوجورش  طبیعی و علنی

طعمـ انگشت هات طعمـ عسل ، کف دستان مخملی ت ولرمـ

حسّ لیوان چایی پررنگ ، بعدِ یک مشت تخمه ی وطنی

توی چادر نمازمی گاهی ، در  " تو را دوست دارمـ ِ"  عربی

نه تو را می شود امانت داد ،  نه نگه داشتت ، نه بُُُر زدنی

آرزو می کنمـ کنار خودت ، بنشانی مرا و تا خود ِ صبح

توی خوابمـ ببینمت که کمی ، من به جای توامـ ، تو جای منی

 

آرزو عیب نیست ... فاجعه است ... ، (روی این دختر نفهمـ ... سیاه )  

مزّه ی گنگ  گونه های تَرَش ، مثل یک لیس ِ بستنی دهنی

.

.

.

جانمازمـ حواس پرت شده ،

                             قبله امـ گیــج ِ گیسوان کسی

                                                                 تو شبیه خدای من یا نه ...

                                                                                       آن خدای بزرگ ، شکل زنی  _ __ __

 

هر دو جورش برای  من خوب است ...

 

+ نوشته شده توسط زینب

 

توی بهـشـت پاتوق زن های میگرنی سـت
زن هــای چـادری ، هـمـه اهـل جــهنّـمـنــد
تــلفـیق این دو تا مـنـمـ و . . . تو کـــنار من
منهای ما دو تا همه خوشبخت می شوند!

 ............!

ضربه ی آخرت اساسی بود ، زخمـ جر خورده توی دستانمـ

کتفمـ از جاش می زند بیرون ، لقمه ی آخرمـ به دندانمـ

_ دوست دارمـ کثیـف تر باشمـ ، چکمه ات را بکوب روی سرمـ

اگر از چشمـ هامـ ترسیدی ، به خودت رحمـ کن ، بسوزانمـ

توی یک روزنامه شاید صبح ، (صبح ِ بعدش) ... تو را وسط بکشند

به خودت شک نکن به روت نیار ، من همین گوشه ... ، توی فنجانمـ

 

(سر بکش خون قهوه را آرامـ ، زهر این فال مزّه اش خوب است

پشت این قصّه گیج می رقصی ، پشت این قصّه گیج ... می خوانمـ) :

 

من و تو تکّه های یک جسدیمـ ، ته این چاله می رسیمـ به همـ

نه من از لختی تو می ترسمـ ، نه تو از شانه های عریانمـ

 

نفس هر دومان گرفته ولی ... توی این عکس حالمان خوب است

به خیالمـ نمی رسد باشی ، به خیالمـ نمی ... ن مـ ی د ا ن مـ  _ __ ___

+ نوشته شده توسط زینب

 

شروع وسوسه ات عصر نيمه ي اسفند

سلام دخترِ آقا ... سلام ... {يك لبخند}

 

وَ پنج سال تمام از تو عشق دزديدم

چگونه دل به تو دادم؟ چرا؟ نفهميدم!!

 

تمام دلخوشي ام شد صداي تو – تلفن-

شبانه هاي غريبم به جاي تو تلفن

 

چقدر گريه كنم پشت خطّ ايرانسل؟

تورا نفس بكشم در لباس و عطر شنل؟

 

مسافرت به چه شوقي؟ به شوق ديدن تو

كنار پنجره ها تشنه ي رسيدن تو

 

چقدر عاشقتم مرد خشك و سخت و چغر

چه عشق گيج غريبي شبيه Pink Panter

 

بيا به داد دلم {اين فقط شكسته} برس

چقدر منتظرم زنگ، نامه يا SMS!

 

مكان: سكوت عميقم اتاق آبي و پير

زمان: درست غروبي سياه 18 تير

 

مني كه منتظرم مرد قصه ام باشي

تورا كنار خودم كنج برگ نقاشي -

 

كشيده ام كه بگويم چقدر دلتنگم

به شوق آمدنت با سكوت مي جنگم.

+ نوشته شده توسط زینب

 درد دل جای دیگری دارد
حق نداری دوباره بنویسی!
عشق را با بیان ساده ی خود
گوشه ای با اشاره بنویسی


تو ستاره ستاره می افتی
توی حوض عمیق بی سر پوش
من ولی می فشارمت در خود
لب به لب سینه سینه در آغوش!


گریه هایم برای یک عمر است
در جهانی که خنده اجباریست
حرفهایم هنوز مثل قدیم...
شعر هایم همیشه تکراریست!


من نفهمیدم از کجای جهان
یک خدای بزرگ می آید
دستهایم هنوز منتظرند!
منتظر تا که... منتظر شاید...


شعر یعنی همان نوشته شدن
حرف هایی که باورش سخت است
ادبیات کوچک قلبم
شعر باشد همیشه خوشبخت است


ادبیات کوچک دل ِ من
۲۸ سال بی تو سر کرده
و هماغوش شعر زیر پتو
هر شب ِ خیره را سحر کرده

+ نوشته شده توسط زینب

اصلا چرا؟ برای چه من عاشقت شدم؟ 
شلاق می زنم به خودم که مقصّر است 
من ، مازوخیسم گیج به پایان رسیده ای ست 
که تا هنوز منتظرت پشت پنجره است 
 
من جاده های گم شده سمت گذشته ام 
با یک قطار حادثه از روزهای خیس 
بر ریل های ممتد رویا نشسته ام 
حالا مرا به جا... که بله! من توام! آلیس... 
 
من توی تونلی که به تو ختم می شود 
با یک نفر که [دیر شده! دیــــــــر! د ِ بدو] 
در ناگهان ِ بوسه به تو فکر می کنم 
هر قدر هم که دير ولی می رسم به تو! 

از چشم های خیس بپرسید می شود
یک قلب امن ِ تازه تری برگزید بعد
آهسته از تبسم یک عشق رد شد و
هرگز جنون خاطره ها را ندید بعد؟
 
این سرزمین پوچ کجایش عجیب نیست؟ 
من با توام ، تویی که از این عشق خسته ای 
من با توام! بگو که چرا توی قلب من 
با چشم های بسته ی نفرت نشسته ای؟

من پابرهنه غوطه ورم در هنوزها 
امشب شب ِ سقوط من از چشم های توست 
رحمی کن ای پرنده ی من هفت آسمان 
حتی هنوز مطمئنم زیر پای توست! 
 
از ارتفاع تا تو شدن می پرم به هیچ 
از چشم های بسته ات از روی بالکن 
دست مرا بگیر که من بی تو هیچ وقت... 
من بی تو... بی... نمی شود اصلا قبول کن! 
 
بیزارم از تمام جهان از خدای تو 
از این طناب ساخته از کاموای تو 
این مازوخیسم گیج به پایان رسیده است! 
با یک جنون سرزده از دست های تو! 
 


من خواب دیده ام که به تو می رسم ولی 
اخلاق عشق با دل من سازگار نیست 
باید گذشت از تو ، ولی نه! نمی شود 

راهی به جز کشیدن این انتظار نیست!
+ نوشته شده توسط زینب


تا کي شکست خوردن و در هيچ جستجو؟

محکوم مي شوي به گناهي که هيچ وقت...

من به خرابه اي دل خود را گره زدم

بعد از سقوط در دل چاهي که هيچ وقت...


 کج آمدم چگونه بگويم برايت از
اين روزها که گم شده ام توي هيچ ها؟
اين روزها که گريه ام از روي عادت است
اين روز ها که مي روم از ... / سمت ناکجا

 وقتي شکست مي خوري از دست هاي خود
اينکه« چرا ادامه دهم» فکر مضحکیست؟
نفری
ن به روز هاي سياهي که ساختي
     [اين حرف از زني است که تا صبح مي گريست!]         


 وقتي زمان جنازه ي يک چشمه را به ده
تحويل مي دهد به خدا لطف کن بگو
آبادي از همه ، همه ي سهم خود گذشت
اما کجاست مالک عدل و ... کجاست؟ کو؟


 تاريخ عکس کوچک يک خانواده است
که هر کدام بر دل چوپان لگد زدند
چوپان چه دارد از همه ي عمر خويش جز
جز چشم هاي خسته ي يک گله گوسفند؟


 اين عکس دسته جمعي يک خانواده است
در اين خرابه اي که من و تو رعيتيم
در اين خرابه اي که... قسم به ، قسم به عشق
هي سنگ مي زنند به پر هاي يا کريم


من هيچ چي! جهان من از فقر خسته است
بايد اميد کاشت! ولي با کدام دست؟
ما صبح تا غروب پي ِ هيچ مي دويم
در جنگلي که پر شده از گرگ هاي مست!


 تاريخ سهم جيغ من آن موقعيست که
محکوم مي شدي تو به تبعيد تا خدا
تا دوور... دور... دورتر از هر چه مرز بود
هي مشت مشت پرسه زدم ناگزير تا...

+ نوشته شده توسط زینب |


تو از بازی گريزانی

                     

                       من از بازيچه بودن سخت


بيزارم............


"بوسه یک اتفاق شیرین بود"

اشک در استکان من افتاد

موش اسباب بازیت بودم

گربه هایت به جان من افتاد

تا کجا عشق سگ – دو خواهد زد ؟

 

سم شدم توی معده ی سوراخ

بعد مرگِ خودم هدر رفتم

پیش تو مثل صفحه ی خالی

از خودم در سکوت سر رفتم

بغض من زیر سوزنت خون شد

 

مثل  جارختی بدون لباس

روی تنهایی کمد بودم

توی ژورنال های خیاطی

من فقط چند جور مد بودم

هر چه پوشیدم از تو قیچی شد

 

 

ساقی سیم ساق من  پر کرد

ساق هایم  قرابه ی می شد

در و دیوار شهرمان  به  تو خورد

مستی ام توی جوب ها قی شد

در شراب تو  چند ساله شدم؟

 

از سرم در بیاورم خود را؟

از خودم در بیاورم سر را ؟

فلسفه هر چه بود بیرون بود

خانه ام باش ، بسته ام در را

عاشقم باش منطقی هم باش

 

چشم تو از مداد من افتاد

کور خواندم از این الفــــ  بــ  پـــ

ریل ها را شمردم و پاشاند

مغز من  را قطار بی کوپه

زندگی فعل های ماضی بود

 

حوریه فقه خواند و حوری شد

...به جهنم اگر چه حوریه ات 

من نمک - گیر یک لبی هستم

ته رودخانه ی اهر ات

دل من شور می زند  آقا   

 

پدرم  گفت :« کوفت »،خندیدم

مادرم داشت شام می آورد

بوسه ی من به صورتش  برخورد

بوسه ی من جذام می آورد

خود خوری های مضحکی دارم

 

مثل تف بر زمین خود انداخت

-دانه ای در زمین بی برکت-

شده ام یک فرشته ی کافر

در دهان خدای خود لعنت

تف به این زندگانی ای که منم

  

موش ها آمدند و فیل شدم

فیل ها آمدند و موش شدم

بین جادوی قصه ات مُردم

و کلاغ سیاه پوش شدم

خواهرم آش پشت پا می پخت

 


+ نوشته شده توسط زینب |